تبليغاتX
.::خط خطی های دختر 16 ساله::.
هویجوری!!!!!!!!!!!!!!!

سلام و ایین حرفا...!

راستش فرار بود خاطره از زنگ  دین و زندگی بذارم،ولی....

بی خی مهسا می گُف این نوشته هام بهتره و اینا!چه بدونم خُ  ؟؟

+ می دونید؟؟؟ من خیلی فکر می کنم!به همه چیز!مثلاً وسط درس خوندن یهو میزنه به سرم و دفترمو باز میکنم و شروع میکنم به نوشتن!

+گاهی وقتا این قدر استرس و دلهره داریم که اصلاً نمی دونم چه طوری میریم مدرسه...!معصوم که میادو زنگ رو میزنه و میگم کیه؟بعد میگه:سمیر مسئله هارو حل کردی؟؟ اِ رور دادم !این چرا این  طوری درس میده؟اول امتحان میگیره بعد درس میده!

واقعاً نمی دونم که این همه خود کشی و اضطراب واقعاً ارزشش رو داره؟؟؟

پارازیت: دارم مجید می گوشم!دلمان بسی گرفته است!هههی!

همه این روزا تموم میشن و میرن و من یه روز برمیگردم و دفترم رو ورق میزنم یا وبلاگم رو می خونم و فقط می خندم!(البته شایدم به یاد خاطراتمون اشک بریزم(البته از من بعیده))!

اما ای کاش می شد بدون زندگی کردن  توی زمان حال به آینده رفت!بدون زندگی کردن تو زمان حال ازش خاطره داشت!اون وخ مجبور نبودیم که کلی زجر بکشیم تا شاید آینده بسازیم یا یادِ خاطراتمون بیفتیم!گاهی زمان فقط می گذره تا خاطره بسازه!

بضی وختا به این فکر میکنم که کار آدما تو زمان حال فقط آینده ساختن یا خاطره ساختنه!به هر حال من که از این قسمت زندگی ینی «زندگی کردن تو زمان ِ حال» متنفرم!

 

هاشورهای ذهنم:

+از پذیرفتن کامنتهای خصوصی ِ اونجوری معذوریم!حتی شما!(افتاد؟؟)

+لبخند زدن یادتون نره!ما چه بخوایم و چه نخوایم زمان میگذره!پس بهتر نیست که با لبخند بگذره؟

+با این معلمایی که داریم و وضع درس خوندنمون،فک میکنم رتبمون تو کنکور رادیکالی(گنگ) در بیاد! فک کنم فقط معلم هندسمونو که خیلی دوسش دارم دادن به مدرسه بقیه رو اشانتیون دادن...!

Plz do not sneak…!

BYE!

XxXxXxXxXxXxX

+تاریخ ساعت نویسنده سمیــــــــــر(ا)

سلام!

اول یه خاطره (که می دونم خیلی حال میکنید) تایپیده بودم خدمتتون ولی نی دونم چی شد که پرید!

پس هویجوری تایپ می کنم تا ببینم به کجا میرسم!

+گاهی وقتا این قدر زمان زود میگذره که اشک آدم رو در میاره!

گاهی وقتا این قدر سرگرم رویاهات میشیکه امتحان شیمی یادت میره...گاهی وقتا هم خودت میزنی به بی خیالی و چشماتو می بندی و زیر ِ  لب میگی : به درک...!

گاهی وقتا می شینم و با خودم فکر میکنم که چه قدر زمان دارم تا چشمامو ببندم و تصور کنم که می خوام از ارتفاع بپرم!! ینی آرزوی همیشگیم...!

گاهی وقتا هم رویاهام منو دور میزنن و گاهی وقتا هم به این فکر میکنم که خودم خودمو گرفتم...!

گاهی رویاها به واقعیت تبدیل میشن :مثلاً من یه بار خواب دیدم دارم بارونو بوس میکنم! بعد به واقعیت تبدیل شد...

گاهی وقتا هم یکی پا برهنه میاد وسط رویاهات!!

بعضی رویا ها هم طعم دار هستن!

مثال:

دیروز معصوم اومده میگه:سمیر سالمی؟دیروز طوریت نشد؟؟

من:نه! چطور؟؟

مصوم:خواب دیدم ترکیدی...!

من:چی؟؟؟

مصوم:هیچی بابا!دیشب خواب دیدم رفتیم خونه ملی اینا بعد اومدیم تو کوچه بازی کنیم!تو خندیدی همش بعد نشستی و یه دفه ترکیدی...!آبت پاچید تو صورتم،منم خوردم گفتم چه قد شوره...!

من: ععععععععععععععععععععققق!!!خواباتم آخه به آدما نرفته!



 

هاشورهای ذهنم:

+می دونید ضد حال ینی چی؟ینی اَز 30 تا مسئله جبر 28 تارو حل کرده باشی!اَد بزنه همون دوتارو که حل نکردی ببره! داشتم می سوختما!!!

 

+دیروز به بابام میگم:

_:بابا چن تا فرکانس جدید گرفتم!ولی قیچی می خواد،یه قیچی بگیر دیگه!

بابام:میترسم اون موقع دیگه مجبور بشیم با لیفتراک از جلوی ماهواره بلندت کنیم...! (:دی)

 

بستونه دیگه!دفه دیگه اون خاطرهرو از زنگ دینی می تایپم!

 

XxXxXxXxXxXxXxX

+تاریخ ساعت نویسنده سمیــــــــــر(ا)

دنیای من خنده داره...!همه چیز توی دنیای من لبخند میزنه(البته به جز معلم حسابان)!

می شینم روی صندلی،تکیه میدم و لنگام یا همون پاهام رو می ندازم روی میز!ینی یه عبارتی لم میدم یا ولو میشم،بعد دفترم رو برمیدارم !اول به جلد بنفشش که عکس چند تا دختر خشگل و فشنه نگاه میکنم!بعدش بازش میکنم و میذارمش روی پاهام! و مرق میزنم تا به یه صفحه ی سفید میرسم!

دستم رو میذارم زیر چونم،سرم رو میگیرم بالا و خیره می شم به سقف!

یه ترک روش هست!تقریباً طرفای لامپ یه فرورفتگی هست،که یک بار که داشتم بازی میکردم،شیطونک رو محکم زدم به سقف و جاش موند!

یه کم چشمم رو می گردونمبه اینورو اونور و زُل میزنم به دیوار...!دوتا تابلوی خشگل و یادگاری هست که خیلی دوسِشون دارم!روی یکیش که صورتیه دوتا قلب کشیده با یه خرس و نوشته لاو!یکی هم که یه نقاشی جالبه!وچند بیت شعر که خیلی دوسِشون دارم:

مرغ باغ ملکوتم ،نیم از عالم خاک...دوسه روزی قفسی ساخته اند از بدنم...

بازم چشمام رو پایین تر می گردونم وخیره میشم به جاسوئیچی هام!یه گاو،یه لاک پشت،یه دختر با لباس بنفش،ویکی دیگه با لباس سبز،و یه میمون که جیش میکنه...!(یه مدت مرض خرید جا سوئیچی داشتم!)

همیشه یه بطری آب روی میزم هس!دستم رو از زیر چونم بر می دارم وبطری رو باز میکنم و سر میکشم!

بعد کشوم رو باز می کنم،یه رژ لب صورتی برمیدارمو شروع می کنم به خط خطی کردن صفحه ی سفید!

بعد همش لپام رو پر از باد می کُنم و هِی خالی میکنم!بچه که بودم بابام همیشه این کار رو میکرد و من می نشستم رو پاهاش و با مشت میزدم تو لپاش!

بازم به رویاهای خنده دارم فکر میکنم و به مرد کله اسبی که می گُف:«هر لبخند پایان یک بدبختی»وبی اختیار لبخند می زنم!

هاشورهای ذهنم:

+چرا آدما وقتی نمی تونن چیزی رو درک کنن،بهش عجیب یا پیچیده میگن؟؟؟؟

+My dreams are so funny…you kiss me make up…!   


I kiss the rain!+

+My world is so comical!

+smile…..piiiiixx!

samira+XxXxXxXxXxX…!

+تاریخ ساعت نویسنده سمیــــــــــر(ا)

سلام!الان من مملو از انگیزه ی خودکشی هستم!آمــــــــــــــا! نمی دونم از کدوم روش برای خودکشی استفاده کنم!

نخست این نکته رو متذکر بشم که کی گفته خودکشی بد؟؟ فوقش هم اینه که دربست میریم وسط جهنم خیمه میزنیم...!تازه این مگه بده؟؟؟ یه مدت توی بهشت بودم دیدم حوری موری زیاده حوصله آدم سر میره! خُ حالا که خودکشی میکنیم میریم جهنم ،کلی هم بروبکس با صفا هستند!از ویگن و هایده و مهستی گرفته تا مایکل جکسون! مام که خالتور،پس فکرنمی کنم بهمون بد بگذره...!

پارازیت:تهی میگوشم!

خُ  داشتم می گفتم! آ ممممممممممم!!چی می گفتم؟؟؟ آهان! می دونید وقتی یکم با دقت تر به اطرافم نیگا می کنم  همه چیز وسیله ی خودکشی می تونه باشه،پس ایین بابت هم خیالم راحته! آما...!هر روشی معایبی هم داره که اگه به خاطر این معایب نبود از فرط مشکلات تا حالا کارو یکسره کرده بودم...! یکی از روش ها که خیلی دل و جرئت میخواد استفاده از تیغ و رگ زدنه،خُب مام که جنم این کارارو نداریم!ینی می دونین چیه؟از دردش میترسم!(بین خودمون بمونه ها ،ولی سوسولیم دیگه!)

روش بعدی که درد نداره استفاده از گازه،ولی خُب اینم یه دردی داره،اونم وجدان درده،آخه بعد اینکه خودتو کشتی ممکنه یه محلرو یا در دُزهای پایین تر خانوادرو هم بفرستی رو هوا...!

+پارازیت:مامانم داره خیارشور دُرُس میکنه!

واما روش بعدی ::استفاده از طناب! البته فکر میکنم این روش هم به ما سوسولا نیاد!فکر میکنم تا حیات رو بدرود بگیم از فشار یه سری خرابکاری و اینا...!یا به قول اشتون همون شاشو اینا!که البته اون بد بختایی که میخوان جنازه مارو جمع و جور کنن (سه نقطه)!

پارازیت:تهی هم آدم شدا!

اهم...!روش بعدی استفاده از آمپول هواست!که بازم فکر میکنم ما سوسولا ایین جیگرا نداریم،وقتی میخوایم واسه یه سرماخوردی ساده آمپول بزنیم پرستارو سرویس میکنیم،چه برسه به اینکه خودمون بخوایم تزریق کنیم...!پس نیشه!

روش آخر هم که من بیشتر از بقیه می پسندمش خوردن دیازپام یا مرگ موشه!البته اینام معایبی دارنا! مثلاَ توی روش مرگ موش ممکنه که بر اثر فعل و انفعالت شیمیایی دوباره به همون قضیه ی اشتون کاچر برسیم!خُ یه کم هم باید به فکر همون بدبختایی بود که باید جنازمون رو جمع و جور کنن!توی دیازپام هم باید برای اینکه کار از محکم کاری  عیب نکنه و دوباره زنده نشیم باید یه هفتادهشتاد تایی دیازپام زد که داروخانه هم دراین موارد همکاری لازم رو نداره...!

شما روشی سراغ ندارین که مطمئن و تضمینی باشه تمیز هم باشه؟

نکته ی مهم:قشنگ معلومه که الان قاطی کردم؟؟؟

+پارازیت:روزمون هم مبارک!البته شهین(ناظم) می گُف ما به جز دانش آموز هر چیز دیگه ای ستیم...

+بازامودم با شاخ ترین قیافه و فیسم!آره همون دختر خوبم تو فیلمِِ...!

+آپم فس زد... نمی درکی خُ!

+تاریخ ساعت نویسنده سمیــــــــــر(ا)

اَلو؟ سلام؟ خوبین؟

هوم؟ آره!اینجا همه چی خوبه و فضا اجتماعیه!

اول اَ همه بگم که با این آهنگ ویلاگ کلی عشخ می کنم! نکته:وای که چه حالیه!همه چی عالیه!خوش میگذره با اینکه جیبِ من خالیه!

نکته:خط ثابت نه ولی ایرانسل که دارم!

اهم...!

الان می خوام از آنچه که  اخیراً در مدرسه گذشت بشرحم!

ممممممممممممممممممممم!

خُ اتفاق خاصی نیافتاد!می دونید تو مدرسه ی ما چه خبره دیگه؟ معمولاً به ترک دیوار هم می خندیم! از کُهَن دوهنجره(ناظم ِ مدرسه با اون صدای انکرالاصواتش )گرفته تا معلم هندسه و فیزیکمون!

معلم فیزیکمون که کلاً سوژ ست! هندسمونم دستِ کمی ازون نداره!تو کلاس که راه میره میگه:خفه شید دارم فک میکنم! دی Lو لی خیلی دوسش دارم) هر چه قدم که ضایم کنه!

دیشب دورِ هم نشسته بودیم بابام گفت به مامانم: خدا بهمون رحم کرده این (ینی من!)پسر نشده!مامانم گِف:تاحالا حتماً از زندانو اینا سردراورده بود!

خُ اینو از طرز لباس پوشیدن و مدلِ موهام گُف!! اخیراً دادم عموم(شوهرخالم) موهامو اَز ته زد!شدم شبیه برادرِ هر چویی تو سریالِ شب به شب! کلی هم بهم میاد!نکته:تو چقدنازو خشگلی آی دخترک،چه قد سر به هوایی،چه شیطونو بلایی!نکته:این آهنگ الان بیانگرِ اوضاعِ منه!

تازه هفته پیش زنگ آخر ورزش داشتیم با بکسِ 5 نفری مون طبق روالِ همیشه داشتیم والیبال  بازی میکردیم که یه دخترِ خوشتیپ و تقریباً خشگل اومد تو حیاط بعد،پنج تایی رفتیم تو بحرش! بعدش ملیحه گُف:

_ بچه ها قبول دارین خدا خرو می شناخته که بهش شاخ نداده؟!

_من: منظور؟

_ملی:هیچی!اگه الان پسر بودیم اینجا فاجعه به بار میومد!خیلی پسرای هیزی می شدیم!

بهدشم کلی فک زدیمو خندیدیم!

ولی خدایی من اگه پسر بودم: 1.خیلی کاری بودم2.مینیممش دیگه 20 تا جی اف داشتم!3.عمراً زن نمی گرفتم!

امروز عروسی پسر دایی بابامه! یه هفتس دارم با مامانم بحث میکنم که من عروسی بیا نیستم!ولی تو کَتش نمیره که نمیره!اَه!خُِ من اَ عروسی متنفرم! چه گیریه ها...!

میخوام بمونم خونه پیتزا دُرُس کنم!مشکلِ مامانم اینه که همسایه ها اذیت میشن!خُب دیگه! من دوس دارم صدای آهنگ زیاد باشه! حالا قرنی یه بار ایین فرصتا گیرم میاد استفاده نکنم؟؟؟؟؟؟؟ تازه یه بارم باندای کامپیوترو به  سی دی وصلیده بودم داشتم خونرو می ترکوندم!!!

آره خو!!!

+گاهی اوقات دلم برای کسایی تنگ میشه که خودم خودمو سرزنش میکنم که چرا دلم براشون تنگ شده!!!نی دونم!

+مهسا!تو خجالت نمی کشی بعد از عمری رفاقت میگی فوضولی موقوف؟؟؟؟

+میخوام به پات بسوزُم ،بَعدش نَنَم به تو بگه عروسُم!بریم توی خلوت تو رو ببوسُم!چون از لحاظِ غیرت مثِ خُروسُم! (این آهنگو خیلی دوس دارم)!

+دلم گرفته !یه کم!

+همچنان کسی رو واسه آپ خبر نمیکنم واسه همین کامنتا غیر فعال میباشه! جهت کامنتیدن برید چندتا آپِ قبلی!فُحش هم ندید...!

+دیگه خافث!  ممممممممممممم!نه !دیگه خُدافث!

الان هیشکی نیس خونه وهمه رفتن عروسی و من داشتم پیتزا دُرُس می کردم! و در اوج حس دارم امیر شهریارو تهی و تتلو واز این قبیل جفنگیات میگوشم!
به زمین و زمان فحش دادم تا 3تا پیتزا دُرُس کردم!
اول اومدم همه چیو حاضر کردم بعد دیدم یادم رفته قارچ بگیرم ...به همین دلیل چند تا فحش به معصوم میدم...
بعدش میرم فر رو روشن کنم که می بینم کبریت نداریم فندک اجاق گاز هم خرابه!چند تا فحش میدم و میرم یه فندک برقی پیدا میکنم! ولی سیمش نمیرسه...بازم چند تا فحش میدم و میرم سیم سیار میارم! باهر بدبختی ای که بود فر رو روشن می کنم!
وقتی میام پیتزرو درارم دستم می چسبه و میسوزه(خیلی قرمز شده ،می سوزه خُ)... بعدش می شینم و دارماو گرگ رو نیگا میکنم...!دستم که میسوزه ،اِنقد فلفل زدم به پیتزا که آتیش از چشمام میاد بیرون!با اولین پیتزا نوشابه تموم میشه و من که داشتم می سوختم میرم یه لیوان آب میارم،کفاف نمی ده و این دفه میرم آبو با بطری میارم!
الان هم سومین پیتزارو دارم می خورم و می تایپم!و َ می سوزم..!وَ بطری رو سر میکشم!وَ دیگر هیچ!
+تاریخ ساعت نویسنده سمیــــــــــر(ا)

 به نام اوس کریم!سلامَلِهکُم و ایین حرفا!

 خدمتتون عرض شود که بالاخره این مسافرته جور شد و رفتیم اردبیل!(رجوع به دوآپ قبلی)!البت قرار نبود اینجا آپ کنم،ولی دیگه بنا به یه سری مسائل...!

خُ  بذارید از مسافرتمون بگم!اولاش که اتفاقات خاصی نیافتاد ،فقط رفتنی، رفتیم کنار دریا،یاد این آهنگه افتادم و یُخده دلم گرفت:

دریااااا،اولین عشق مرا بردی،دنیااااا،دم به دم مرا تو آزردی،دریاااا سرنوشتم را به یاد آور،دنیاااا،سرگذشتم را مکن باور!

من غریبی قصه پردازم،چون غریقی غرقِ در رازم،گم شدم در غربت دریا،بی نشان و بی هم آوازم،می روم شبها به ساحلها،تا بیابم خلوت دل را،روی موج خسته ی دریا،می نویسم اوج غمها را!نکته:فکر نکنید تو فاز عشخ و عاشخیو ایین کشکاما!نه!فقط این آهنگو خیلی دوس دارم!

خُ !بِگُذَریم!بالاخره رسیدیم اردبیل و پس از مدتها سپیده(دختر عمه)رو دیدیم و بسی مشعوف گشتیم!شب اول با هم از اردبیل رفتیم دهاتِ(روستای) بابابزرگمینا !اون شب عموم هم(همون که خیلی باحاله(عین خودم(دی:)) و منم خیلی دوسمش می دارم) اونجا بود!به ویژه که اون شب یه خبر داغ هم رو آنتن بود!عموئه کلی خندوندمون!نکته:میگم خودیا!خودمونیما جریان مستی به اینترنت هم کشید،طرف معروف شد!

خلاصه فرداش ازصبح با دختر عمه هه ،همش یه حسی شبیه به مرض(کرم(:دی))ریختن داشتیم!اول با باباهه رفتیم باغ و گشتی زدیمو برگشتیم!ولی دیدیم اون حسه هنو باهامونه!گفتیم نِی نیاق نِی نَمیاق داریخمیاق!؟ و به این نتیجه رسیدیم که بریم و مقداری از گوشت قربونبهای شب گذشترو کف بریم(مزش به همین کف رفتنشه دیگه!)و بریم تو باغ و به دور از چشمها و دستای پشت پرده کباب کنیم!با هر زحمتی بود رفتیم وگوشت و کبریت و چای و میوه و سیخ وچوب پیدا کردیم،آمــــــــــــــــــــــــاا!دخ عمه هه گف:خطریه وگرگ و سگ و مارو شغال و روباه و خرس و خرمگسو ایین حرفا  داره!بعدش رفتیم همون درو بر آتیش کردیمو کلی عکس و ایین حرفا...!

فرداش دوباره برگشتیم اردبیل،من رفتم خونه عموم،سپیده هم رفت خونه خودشون،بعد یه اسمس واسم فرستاد که من رو کلی به شک انداخت،هرچیم پرسیدم چی شده؟! نگفت که نگفت!تا اینکه فرداش رفتیم خونه ی اینا و به هر زحمتی که بود از این و پسر عمه هه کشیدیم که جریان از چه قرار بوده!اون روز قدری عصبانی بودم که قمه میزدن خونم در نمیومد،از طرفی دارم ار خنده روده بُر میشم به حرفایی که زده شده،از طرفی دارم از تعجب شاخ درمیارم،از طرفی هم که دارم از عصبانیت منفجر میشم!یعنی اگه کلتی کلاشینکفی چیزی دستم بود،همونجا درجا دخل پسر عموهرو میاوردم...!ولی من مواقع عصبانیت می شینمو نقاشی میکشم!

آخه می دونید چیه؟پسر عموی ما حس یوزارسیف بودم بهش دست داده بوده!نکته:همه فامیل دارن،مام فامیل داریم...!

خلاصه دوباره برگشتیم دهات،این بار دختر عمع ی(...)م نیومده بود،به جاش پسر عمه هه اومده بود!همون روز یه اتفاق جالب اندر جالب افتاد که همون موقع پسر عمم زیر لب برگشت گفت:ببینم چه طوری می نویسی تو وبلاگت دیگه!به قول خودش:یه تجربه تلخ براش بودکه حدود یک کیلو کم کرد!

عموم داشت باماشین می رفت باغ ،به مام گفت کی میاد؟ما م(من و آجی کوچیکه(10)،پسرعمو کوچیکه(8)وپسر عمه هه(19)   )،هم ملحق گشتیم!

آقاع!رفتیم اونجا،می خواستیم برگردیم،عموم به این گفت:می تونی ماشین رو ببری جلو؟! اینم برگشت و به زبان شیرین و سلیس ترکی گفت:«سَن مَنی لاپ جیبوآ گوییب سَن»؟؟!

بعله!خلاصه رفت نشست پشت رُل!همین که استارتو زد،عموم فهمید و گفت بیا پایین ولی این گوش نکرد!پاشو گذاشت رو گاز و یه دنده عقب زد،ماشینو انداخت تو گودال،البته بیشتر شبیه به دره بود تا گودال!حالا عموهه و پسر عموهه هی به این بیچاره(:دی) تیکه میندازن وَ من هی می خوام جلوی خودم رو بگیرمو نخندم ،نمیشه!از شدت فشار حبس خنده تو خودم ،سرفم گرفته بود...!

حالا بیا هی بیل بزنو ماشین هل بده!خلاصه سرتونو درد نیارم،اون جا یه دوسه ساعتی جون کندیم تا شب شد و بالاخره ماشین درومد بیرون!آقا حالا مگه این خنده هه مارو ول میکنه...!

ساعت نه شب بود که رسیدیم خونه،پسر عمه هه هی میگه:الان بدو تو وبلاگت بنویسا!فلان چیزم بنویس!زیاد آبرومو نبر!

نکته:دیدی زیاد آبروتو نبردم...؟!نمیدونم،فک کنم ماشینو با هواپیما اشتباه گرفته بودی ،می خواستی پرواز کنی...!

ضمایم و تعلقات:

:اومدی کامنت بذاری  با اسمِ« کاپیتان عزیز تاپالاویچ اُف » بکامنت!

:به قول مامانم،این قدر این دره تپه رو آتیلا آتیلا متر کردم،کفشام باز شده!

:من معمولاً تو خونمون ساعت ده –یازده با غرغر های بابا و مامانه از خواب پا میشم،آمـاا،در ایام مسافرت ز ترس اینکه باباهه آبرومونو نبره ساعت هفت صبح بیدار بودم!

:من هر وخ بیکار می شدم،با این بازی میکردم!دلم براش تنگ شده!اسمشم میذاریم تورنادو!:دی(به یاد خودم!)

:اینجا روستای بابابزرگمیناست!دلیکلی داش!ینی سنگ سوراخ!(جنبه ی توریستی داره ها)!

:اینم گردنه حیران:

خُ!دیگه برم!فهلاً بای!

 

قالبو دس کاری کردم خراب شد،مجبور شدم عوض کنم

+تاریخ ساعت نویسنده سمیــــــــــر(ا) |